![]() |
شبهاي بي تو بودن |
![]() |
| به غمستون دلم پا بذار......جاي غم يه گل شادي بکار |
|
قدم قدم جدائيمون به مرز باور ميكشه
|
|
ديشب... کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم , آنگاه
میان دو دیدار تقسیم کنیم |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1384ساعت 21:58 توسط ياسي |
|
|
يه لحظه خاطراتت ، از خاطرم جدا نيست
|
|
حس تو نبض تو دست تو خاطره شد
عشق تو ياد تو اسم تو خاطره شد
مثل يه قصه زيبا مثل يه خواب كوتاه
من اسم تو گذاشتم قشنگترين اشتباه
بى تو هر لحظه من شكسته بى صدا بود
اين خنده ها دروغه بى تو شادى كجا بود
حس نوازشتو هنوز رو پوست منه
گرمى خوب دستات من و آتيش مى زنه
روزاى شادى و عشق حيف كه چه زود مى گذره
از قصه من وتو چى موند به جز خاطره
يه قاب عكس خالى زير غبار هميشه
نرفته از ياد آينه هنوز رنگ نگاهت
رفتى تو از زندگيم انگار كه يه خواب بودى
تو لحظه هاى عمرم افسوس كه كم ياب بودى
مى دونستم از اول اين رسم زندگى نيست
خوشبختى ها زود گذر هرگز هميشگى نيست
به دنبال يه رويا كه هرگز دست نيافتنى بود
مى دونستم از اول قلبم شكستنى بود
پشت درهايی که امتدادشان میرسيد به آخر نگاه تو |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم فروردین 1384ساعت 23:32 توسط ياسي |
|
|
كجايي مرحم دردم ....
|
|
شكسته شيشه قلبم ، كجايي مرحم دردم
تو را در غربت عشقم غريبانه صدا كردم صدا كردم تو را هستي شنيدي و گذر كردي مرا آواره و تنها گداي در به در كردي تو را در نم نم بارون درون كنج تنهائي پرستيدم وجودت را دليل شور و شيدايي درون اين قفس هر شب تو بودي و خداي تو كوير خشك بيتابي صداي آشناي تو دل من با نگاه تو چو گلخانه شكوفا شد نگاه دلرباي تو بهار سبز رويا شد تو چون دريايي بي پايان دل من قطره اي بارون نمي بيني اسيرت را در اين تاريكي زندون ستاره بودي و هر شب درون قاب چشمانم طلوع ميكردي و هر دم شدي آرامش جانم مرا تنها رها كردي ، چرا رفتي ؟عزيز دل! تو را پيدا نخواهم كرد خيالي ، نازنيني خيال باغ رويائي پر از افسوس يك باور
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم فروردین 1384ساعت 16:38 توسط ياسي |
|
|
افسوس
|
|
تنها ترا از يك برگ
با بار شاديهاي مهجورم
در ابهاي سبز تابستان
ارام مي رانم
تا سرزمين مرگ
تا ساحل غمهاي پاييزي
در سايه اي خود را رها مي كنم
در سايه بي اعتبار عشق
در سايه فرار خوشبختي
در سايه ناپايداري ها
شبها كه تنهايم
با رعشه هاي روحمان، تنها
در ضربه هاي نبض مي جوشد
احساس هستي،هستي بيمار
‹‹در انتظار دره ها رازيست››
‹‹در اضطراب دست هاي پُر،
ارامش دستان خالي نيست
خاموشي ويرانه ها زيباست››
اين را زني در ابها مي خواند
در ابهاي سبز تابستان
گويي كه در ويرانه ها مي زيست
ما يكديگر را با نفسهامان
الوده مي سازيم
الوده تقواي خوشبختي
ما از صداي باد مي ترسيم
ما از نفوذ سايه هاي شك
در باغهاي بوسه هامان رنگ مي بازيم
ما در تمام ميهماني هاي قصر نور
از وحشت اوار مي لرزيم
اكنون تو اينجايي
گسترده چون عطر اقاقي ها
در كوچه هاي صبح
بر سينه ام سنگين
در دستهايم داغ
در گيسوانم رفته از خود،سوخته،مدهوش
اكنون تو اينجايي
چيزي وسيع و تيره و انبوه
چيزي مشوش چون صداي دور دست روز
بر مردمكهاي پريشانم
مي چرخد و مي گسترد خود را
شايد مرا از چشمه مي گيرند
شايد مرا از شاخه مي چينند
شايد مرا مثل دري،بر لحظه هاي بعد مي بندند
شايد...
ديگر نمي بينم.
ما بر زميني هرزه روييديم
ما بر زميني هرزه مي باريم
ما ‹‹هيچ›› را در راه ها ديديم
بر اسب زرد بالدار خويش
چون پادشاهي راه مي پيمود
افسوس،ما خوشبخت و اراميم
افسوس،ما دلتنگ و خاموشيم
خوشبخت،زيرا دوست مي داريم
دلتنگ،زيرا عشق نفرينست!...
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم فروردین 1384ساعت 10:5 توسط ياسي |
|
|
خدايي کن که در محراب دل تنها تو هستي
|
|
معجزه ی نشد
تو انتظار جاده ها نشسته ام |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه هفتم فروردین 1384ساعت 21:37 توسط ياسي |
|
|
دل ديوانه ي تنها ....دل تنگ
|
|
ناله از درد مكن
دلم گرفته و هر سوي خانهام ابريست دلم گرفته، دقايق هنوز در راهند |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه دوم فروردین 1384ساعت 12:12 توسط ياسي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| ... |
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 |
|
RSS
|