تبليغاتX
وقتي كه رفتي بي كسي را تازه فهميدم ...با رفتنت دلواپسي را تازه فهميدم...بغضي غريب از جنس باران در گلويم ماند ...ابري سترون قله هاي عشق را پوشاند...باد خزان پيچيد و دست ياس پرپر شد...تك شاخه افسرده احساس پرپر شد...من ماندم و يك آسمان فانوس دلتنگي شبهاي بي تو بودن
شبهاي بي تو بودن
به غمستون دلم پا بذار......جاي غم يه گل شادي بکار
نامي دگر به جز تو با قلبم آشنا نيست
رخصت بده که بشکنم غرورم و به پای تو ... فرصت بده که جون بدم به حرمت صدای تو ... مهلت بده تو شهر تو دوباره دربدر بشم ... از اشتعال بوسه هات یه تل خاکستر بشم ...بذار  که رنگ گونه هات منو به مسلخ بکشه ... بختک سرد بی کسی از رو دریچه رد بشه ... با رخصت نگاه تو البرز و از جا می کنم ... رو خواب شب خط می کشم به قلب فردا می زنم ...نمي ذارم  دست نسیم به گرد عطرت برسه ... برای از طرح رد شدن فکر نوازشت بسه ... بودن تو غنیمته حتی برای یه نفس ....نذار  که بی تو کم بشم تو ازدحام این قفس ... فرصت بده کنار تو به خواب گل پا بزارم ... جراحت هجرتت و پشت سرم جا بزارم ... کمی کنار من بمون فرصتمون خیلی کمه ... بدون همراهی تو شکستنم دم به دمه

 

مي‌تونم تو لحظه‌هاي بي‌كسيت، واسه تو مرحم تنهايي باشم
مي‌تونم با يه بغل ياس سفيد، تو شبات عطر ترانه بپاشم
مي‌تونم از آسمون قصه‌ها، واسه تو صد تا ستاره بچينم
مي‌تونم حتي اگه دلت نخواد، واسه تو روزي هزار بار بميرم
مي‌تونم با يه سلام گرم تو، تا ابد زندگي‌مو آبي كنم
مي‌تونم رو شونه‌هاي مردونت، دردامو با هق‌هقم خالي كنم
مي‌تونم با تو به هر جا برسم، توي خواب اسمتو فرياد بزنم
مي‌تونم قصه‌ي ديوونگيمو، توي كوچه‌هاي شهر داد بزنم
مي‌تونم تا به هميشه پا به پات، توي هر قصه كنارت بمونم
مي‌تونم زير پر ستاره‌ها، واست از ليلي ومجنون بخونم
مي‌تونه نگاه مهربون تو، منو تا مرز شقايق ببره
مي‌تونه قشنگي برق چشات، منو از ياد حقايق ببره
مي‌تونه دستاي تو رو شونه‌هام، خبر از يك شب يلدا رو بده
مي‌تونه بوسه‌ي تو رو گونه‌هام، واسه من نويد فردا روبده
مي‌تونه صداي گرم خنده‌هات، همه قصه‌هامو رؤيايي كنه
مي‌تونه گرماي مهربونيهات، همه زندگيمومهتابي كنه
مي‌تونه وجود سرد و خستمو، شوق ديدار تو مبتلا كنه
مي‌تونه حس غريب بودنت، درداي زندگيمو دوا كنه

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1383ساعت 21:12  توسط ياسي | 
رفتي و تك عابر اين جاده ها كردي مرا ... بعد تو من ماندمو يك جاده ي بي انتها

نيامدي و آفتاب هميشه در نگاه من شكست

وچشم خاطره براي بغض من گريست

راستي چشمهاي تو مسافر ديار كيست

و كوله بار شوق من بدوش كيست

بگو كه از كدام زاويه نجابت و غرور ديدنيست

بيا دوباره ناز كن كه من دوباره بشكنم

وبي تو قلب من دروغ كوچكيست

بيا دروغ من شكستني ست

براي تو مي‌نويسم، نه به پاس صبوري‌ها و دلگرمي‌هاو نه حتي به پاس رنگي كه به زندگيم بخشيدي، كه در برابر همه‌ي اينها واژه‌ها از بار حقارت خرد مي‌شوند. براي تو مي‌نويسم تا حتي واژه‌ها را در ستايشت از دست نداده باشم.

بايد بنويسم اما دلم از واژه‌ها خون است. بايد بنويسم و اين بار شعر هم ياري نمي‌كند. گويي واژه‌ها نيز با من قهرند، اما بايد بنويسم... براي همه از بزرگي خويش در پناه تو گفتم، حال از كوچكي خويش مي‌گويم در برابر تو. همه بايد بدانند... بايد بنويسم، دردناك است، گاهي واژه‌ها تنها چاره‌اند.
چشمانت را ندارم اما شور نگاهت هميشه با من است، صدايت را ندارم اما سحر كلامت جاودانيست. حضورت را ندارم اما گرمي لبخندت بر وجودم نقش بسته. با اين همه باز گاهي به واژه‌ها دل مي‌بندم.    مي‌دانم عزيزم مي‌دانم حقيرانه است. . من براي خوب بودن تلاش مي‌كنم و در اين كارهميشه نوعي خستگي هست. تو طراوت لبخندي و من تو را به خستگي‌هايم مهمان مي‌كنم. چه كنم؟ جز تو مرا پناهي نيست ...

 

                                              

                   

 

                                              سكوت فاصله يعني غياب لبخندت
                                              گاهي در اين سكوت، اسير كلام مي‌شوم

شراره‌ي زيباي عشق پاك و سوزانم
بدون تو چون شعله بي‌دوام مي‌شوم

تو خورشيدي و من شمع نيمه‌جان كهنه‌اي
تو ذره ذره طلوع مي‌كني،من قطره قطره تمام مي‌شوم

هميشه كلامم حديث ترس و تشويش است
من بي تو اسير ترسِ مدام مي‌شوم

شاعرم پر از غرور و باز هم كنار چشمانت
كمي دچار ترس اولين سلام مي‌شوم

 

                                                  

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1383ساعت 20:19  توسط ياسي | 
يك فنجان تمنا

 

 با من بمان

 تو شب  خيس مژه هام  يه شب بيا  قدم بزن

 با رقص  تلخ اشك من ساز دوست دارم بزن

 اتاق  آرزوهامو خيلي مرتب  چيدمش

 بيا و با يه چشمكت ، اتاقمو بهم بزن

بگو دوسم داري يا نه ؟ يه جور بهم نشون بده

 بقيه ي زندگيمو با اين جواب  رقم بزن

به جاي  ابرا واسه تو شب تا سپيده باريدم

 به خاطر هر كي مي خواي  تو لااقل يه نم بزن

اون عكسي  كه ازم ديدي  توش  يه چيزايي  كم داره

 تو جاي من  رو گونه هام  هاشور زرد غم  بزن

بگو تو زندگيت كيه  رد نشو از سوال من

 زير جواب نقره ايت  چند تا برام قسم بزن

عاشقي  سخت و آسونه ، بستگي  به دلت داره

 دوس داري بهتر بدوني  يه سر به اين دلم  بزن

 پيش خودت  نگو كه  عشق  هميشه عشقاي  قديم

 بيا يه بار از عشقاي  قشنگ  حالا دم بزن

زخم تو ،  زخمتو  مي خوام ، هر دو واسم مقدسه

چه خنجرو ، چه عشقتو ،  فقط واسه خودم بزن

يه وقت اگه تنها شدي  با عشق و ساز و زمزمه

به خاطر من يه بارم ،‌من به تو مي رسم بزن

 

چشمهايم را مي بندم و به دنياي با تو بودن پا مي گذارم ....صدايت را با گوش جان مي شنوم صدايي که مرا به خود مي خواند به دور از دنياي گرگ و ميش جايي دور تر از دنياي بودن يا نبودن جايي که بودن خويش را در وجودت معني کنم...به عقربه رقاص زمان نگاه مي کنم که بدون توجه به من مي رقصد و مي رقصد......صداي قلبم را مي شنوم که مي گويد....صدايم کن صدايم کن.....و من هنوز منتظرم

 

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1383ساعت 14:13  توسط ياسي | 
خسته ام

خسته ام. آنقدر که ديگر بوي ياس مستم نکند.

آنقدر که ديگر طراوت گل سرخ شادابم نکند

خسته ام .آنقدر که ديگر با باد حرف نزنم ،

به بلنداي سرو نگاه نکنم،

آنقدر که ديگر به هيچ نادرستي اعتراض نکنم

و از هيچ درستي دفاع نکنم.

خسته ام. آنقدر که بي دليلِ اتفاقات را پذيرا باشم. آنقدر که حتي .... آنقدر که دلم بگيرد.

و آنقدر که آسمان و ابرهايش هم مرا نشناسند.

2 نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1383ساعت 14:31  توسط ياسي | 
دلتنگم و تو انقدر نيستي كه گويي هرگز نبودي

 ای تنها دلیل رد کردن هر دلیل و ای تنها بهانه آوردن هر بهانه

دلم تنگست برای خودت ، جادویت ، سرزنشت، هر چه به جز نبودنت

باز كن پنجره را و به مهتاب بگو

صفحه ي ذهن كبوتر آبيست خواب گل مهتابيست

اي نهايت در تو، ابديت در تو

اي هميشه با من تا هميشه بودن

باز كن چشمت را تا كه گل باز شود

قصه زندگي آغاز شود

تا دلم باز شود، تا دلم باز شود

دلم اينجا تنگ است، دلم اينجا سرد است

فصلها بي معني آسمون بي رنگ است

سرده سرد است اينجا باز كن پنجره را

باز كن چشمت را گرم كن جان مرا

اي هميشه آبي،اي هميشه دريا ،اي تمامه خورشيد

اي هميشه گرما سرده سرد است اينجا باز كن پنجره را

اي هميشه روشن باز كن چشم ما را

2 نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1383ساعت 18:24  توسط ياسي | 
انتظار

غروب است
آسمان هنوز بی صبرانه در انتظار است
من در کنار این دلشوره
این آسمان ، این کوه ها
به انتظار تو دل خوش کرده ام
آیا؟؟
در خاطراتت نامی از من مانده؟
در خلوتت با من
کدام رنگ را می بینی
کدام بو تو را مستانه غرق خودش می کند

2 نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1383ساعت 16:8  توسط ياسي | 
ديدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ يلدا

 

بي تو،  نه بوي خاک نجاتم داد،  نه شمارش ستاره ها تسکينم،  چرا صدايم نمی کنی؟  چرا

   مث  اون موج  صبوري   كه  وفاداره  به  دريا

تو  مهي  مثل  حقيقت   مهربوني  مث  رويا

  چه قدر   تازه  و پاكي   مث  ياساي  تو  باغچه

  مث  اون   ديوان  حافظ  كه  نشسته  لب   طاقچه

تو مث  اون گل سرخي   كه  گذاشتم  لاي  دفتر

  مث  اون   حرفي  كه ناگفته   مي مونه  دم آخر

 مث  پاييزي   وليكن  پري  از  گل هاي  پونه

  مث  اون   قولي   كه دادي  گفتي   يادش  نمي مونه

  تو مث   چشمه آبي   واسه تشنه  تو  بيابون

تو  مث  يه  آشنا  تو  غربت   واسه   يه عاشق  مجنون

چشمه ي چشماي نازت   مث  اشك من زلاله

  مث  زندگي  رو ابرا  بودنت   با من محاله

  بيا مثل  اون كسي   شو  كه  يه   شب  قصد سفر   كرد

  ديد  يارش   داره   ميميره  موند ش  و  صرف   نظر  كرد

2 نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1383ساعت 15:14  توسط ياسي | 

زندگي تلخي تكرار غم خاطره هاست
اگه در خاطره هايم تو نباشي زندگيم بي فرداست
ديگه اما با توبودن واسه من يك روياست

2 نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1383ساعت 15:56  توسط ياسي | 
جنون

 

صدایت کردم از ژرفای یک یاس به لحن آبی و نمناک باران
نمی دانم شنیدی بر نگشتی و یا این بار نشنیدی و رفتی

تمام غصه هایم مثل باران فضای خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام این تلاطم فقط یک لحظه باریدی و رفتی

تمام بغض هایم مثل یک رنج شکست و قصه ام در کوچه پیچید
ولی تو از صدای این شکستن به جای غصه ترسیدی و رفتی

جنون در امتداد کوچه عشق مرا تا آسمان ها با خودش برد
و تو در آخرین بن بست این راه مرا دیوانه نامیدی و رفتی

هوای آسمان دیده ابریست پر از تنهایی غمناک هجرت
تو تا بیراهه های بیقراری دل من را کشانیدی و رفتی

کنار دیدگانم چشمه ای بود و من در پای چشمه تشنه ماندم
تو بی آنکه بپرسی این عطش چیست ز آب چشمه نوشیدی و رفتی

پریشان کردی و شیدا نمودی تمام جاده های قلب من را
رها کردی شکستی خرد گشتم تو پایان مرا دیدی و رفتی

2 نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1383ساعت 1:5  توسط ياسي | 
خيال

 

مي خواستم با نفس هاي تو براي شعر هايم ترانه بسازم
مي خواستم با نگاه توبه تما شاي دنيا بنشينم
مي خواستم دست هاي تو به من صداقت هديه كند
خيالي بود....خوابي بود...كه عصر يك روز باراني سراغ من امده بود

2 نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1383ساعت 0:46  توسط ياسي | 
امشب از ابر سياه بي كسي
آسمان ديده ام باراني است
در ميان ظلمت چشمان تو
قلب مست و عاشقم زنداني است
شعرم امشب هم صدا با بغض عشق
بر مزارم گريه ها سر داده است
غم دوباره جغد شوم خويش را
روي بام سينه ام پر داده است
گوييا دستان من ويران شده
زير آوار سياه بي كسي
امشب از خود مي گريزم تا دمي
گم شوم در لحظه دلواپسي
آري امشب قلب من بشكسته است
شعر من بوي تباهي مي دهد
ياس هم امشب به جاي عطر تو
بوي تلخي و سياهي مي دهد

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1383ساعت 18:18  توسط ياسي | 
بي تو
كنار پنجره نشستم بي تو
و بغض سر به جنون را شكسته ام بي تو
قسم به ناز نگاهت خدا را گواه است
كه دل به تازه نگاهي نبسته ام بي تو
به ياد من گذري كن ز كوچه دل من
ببينمت و ببيني كه خسته ام بي تو
بيا تمام وجودم تنها هستي من
كنار پنجره امشب نشسته ام بي تو

                                                            

2 نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1383ساعت 17:42  توسط ياسي | 
ـ صبركن...

لحظه‌اي، آخر درنگي، بيش از اينها، صبر كن
من به تو دل داده‌ام، تا جان ندادم، صبر كن
لحظه‌اي با من بمان اين عشق را انديشه كن
درد جان با رفتنت درمان ندارد، صبر كن
مي به جامم ريختي، مستم ز بوي موي تو
ديده‌ام با تو ببيند زندگاني، صبر كن
ديگر اينجا رازقي‌ها بوي نفرت مي‌دهند
گر بخواهي بوي عشق اينجا شنيدن، صبر كن
دل حديث توبه‌ي عشق تو را خواند ولي
دم به دم طالبتر از ماهي شود جان، صبر كن
غم ز هجرت ديده گريان تن بلاجان كرده‌است
گر نخواهي غم زدودن لحظه‌اي كم صبر كن
من نگويم تا ابد ماندن به پيش من وليك
غم فزوني مي‌كند گويد همينك صبر كن
عشق را درمان نباشد، جز وصال روي تو
تا در آتش سوختن را بر نكردي، صبر كن
اين شكستن را ز من بين و دمي آهسته‌تر
                                مي‌روي روزي وليكن، اينك اينجا صبر كن
                                  

                                                                   

2 نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1383ساعت 0:40  توسط ياسي | 
تو نيستی

تو نيستی

اما

يادت هميشه با من است

همچون مرهمی برای زخم کهنه ام

ولی فکر نبودنت

خود بهانه ايست

برای اينکه

از سربگيرم

گريه ی شبانه ام را.


2 نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1383ساعت 21:0  توسط ياسي | 
حس زندگي

درفصل زرد عشق بيا دركنار من
شعري بخوان براي دل بيقرار من
درآخرين تبسم بي رنگ آفتاب
رنگي بزن به ظلمت شبهاي تار من

2 نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1383ساعت 10:49  توسط ياسي | 
يک سبد آرزوي کال
2 نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1383ساعت 10:43  توسط ياسي | 

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ، ترا با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با طروات ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
در كوچه هاي آبي احساس تو را از بين گلهايي كه در تنهايي ام روييد، با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
نمي دانم چرا رفتي ؟
نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمي دانم چرا؟ شايد به رسم عادت پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

 

2 نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1383ساعت 1:24  توسط ياسي | 
ديوانه

امشب تمام خويش را از غصه پرپر ميكنم
گلدان زرد ياد را با تو معطر ميكنم
تو رفته اي و رفتنت يك اتفاق ساده نيست
ناچار اين پرواز را اين بار باور ميكنم
يك عهد بستم با خودم وقتي بيايي پيش من
يه احترام رجعتت من ناز كمتر مي كنم
يك شب اگر گفتي برو ديگر ز دستت خسته ام
آن شب براي خلوتت يك فكر ديگر ميكنم
صحن نگاهت را به روي اشتياقم باز كن
من هم ضريح عشق را غرق كبوتر ميكنم
شعريست باغ چشم تو غرق سكوت و آرزو
يك روز من اين شعر را تا آخر از بر ميكنم
گر چه شكستي عهد را مثل غرور ترد من
اما چنان ديوانه ام كه با غمت سر ميكنم


2 نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1383ساعت 0:23  توسط ياسي | 
تمنا

به ديدارم بيا اي يار كه من در بند پائيزم
مرا همخانه كن با خويش كه با عشق تو لبريزم
از اين شبهاي تكراري ببر من را به بيداري
رفيق فصل دلتنگي تو از دردرم خبر داري
هميشه وقت تنهايي تو يارو ياورم هستي
تو حرف اولم بودي تو حرف آخرم هستي

به ديدارم بيا اي يارمرا لبريز خواستن كن
اگر ميل سفر داري تو با من عزم رفتن كن
منو پر كن پر از خوابي كه با تو ديدني باشه

نگاهم را تو فهميدي .سكوتم را تو ميشنيدي
ولي افسوس و صد افسوس كه حالم را نپرسيدي

تو از حال من عاشق پريشاني و ترساني
نگاهم را تو فهميدي. سكوتم را تو ميشنيدي
ولي افسوس و صد افسوس كه حالم را نپرسيدي
ولي اين را بدان هرگز تو عشقم را نفهميدي

2 نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1383ساعت 0:57  توسط ياسي | 
انتظار
 

 

بي آنكه بخواهم انتظارت را ميكشم

حتي با اينكه ميدانم نخواهي آمد

باز هم ثانيه ها را يك به يك ميشمارم

2 نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1383ساعت 23:21  توسط ياسي | 
در حسرت دیداردوباره

برای دیدن دوباره ات

به تکدرخت معجزه ای دخیل بسته ام

که بر روی شاخه هایش

درناها

در حسرت دیداردوباره دریا

می میرند.

2 نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1383ساعت 22:58  توسط ياسي | 
با تو گفتم : حذر از عشق نه دانم نه توانم،
و تو گفتي من از اين شهر سفر خواهم كرد
عاقبت هم رفتي، و چه آسان تو شكستي دل غمگين مرا
تو سفر كردي از اين شهر ولي اي گل خوبم، جانم
من هنوزم « حذر از عشق ندانم، سفر از پيش تو هرگزنتوانم، نتوانم
***
روزها طي شد و رفت
تو كه رفتي منِ دلخستهء پاك
با همه درد در اين شهر غريب
باز عاشق ماندم
همهْ فكرم، همهْ ذكرم، آرزوهاي دلِ دربدر و خسته ز هجرم، وصل و ديدار تو بود
تا كه باز از نفست، روح در من بدمد، زنده باشم با تو، ولي افسوس نشد
***
ماه‌ها هم طي شد
بارها قصه آن، كوچهْ مهتاب مشيري خواندم
باورم شد كه جهان، زندگي، عشق، اميد
سست و بي‌بنياد است
ولي انگار كه عشقت، يادت، هيچ فكر سفر از اين دل و اين سينه نداشت
***
راستي محرم دل، كوچهء خاطره‌هاي تو و من، يادت هست
كوچه‌اي مثل همان، كوچهْ مهتاب مشيري
كوچهء مهر و صفا، كوچهء پنجره‌ها
پاي آن تير چراغ، وه چه شبهايي بود
خنده‌ها مي‌كرديم، قصه‌ها مي‌گفتيم
از اميد، عشق، محبت كه در آن نزديكي، در صميميت و پاكي فضا جاري بود
و سخن از دل ما، كه به دريا زده بود
حيف از آن همه اميد دراز
حيف از آن همه اميد دراز
***
ديگر امروز گذشت
هرچه بود آخر شد
ولي از عادت اين دل، دلِ تنها، دلِ مرده، شبْ شبي، روشن و مهتاب شبي
باز از آن كوچه گذشته زير لب مي‌خوانم
« بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم»

eshgheeeeeee

2 نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1383ساعت 22:46  توسط ياسي | 
خدايا
2 نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1383ساعت 22:40  توسط ياسي | 
براي تو

 من تموم قصه هام قصه توست
يه دفعه مثل يه شمع داشتی خاموش می شدی
اگه پروانه نبود فراموش می شدی
آره پروانه شدم که پرام سوخته شه
که آتيش عشق تو به دلم دوخته شه
که بسوزه پر و بالم که راحت بشه فکر و خيالم
دارم از تو می نويسم ... تو که غم داره نگات
اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات
اونقده می گم که خسته شم
با عشق تو شکسته شم


2 نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1383ساعت 22:26  توسط ياسي | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
...

نوشته های پیشین
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
پیوندها

  پسری از آسمان
  جیغ
  دل نوشته های يک دل
  غنچه
  کلک خيال انگيز
  آستان جانان
  شب مهتابي
  سرزمین اسرار
  پاییز
  .: نازی و نازگلک :.
  یکی مثل تو
  پسری تنها
  عشــــــــــق + عشــــــق
  يك فاحشه ... يك پيامبر
  فتو بلاگ رامین
  قطره قطره
  دنیای کوچک من
  کاش قلب در چهره انسان نمایان بود
  شعر و احساس
سمیرا همیشه در قلب و وجود من ماندگاری...
  نیستان
  خانه دوست کجاست؟؟؟
  ...::: شبهای مهتابی :::...
  تارا و سیاوش
  روی پلکه شب
  یاس
  دلبستگان
  ماه شب چهارده
  عشق *شعر* ساخت لوگوي مجاني
  آلاچيق
  تك ستاره
  التماس
  یادداشتهای پراکنده یک عاشق ولگرد!
  عاملیت مجاز پخش سوتی!
 
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

#FFFFFF