![]() |
شبهاي بي تو بودن |
![]() |
| به غمستون دلم پا بذار......جاي غم يه گل شادي بکار |
|
نامي دگر به جز تو با قلبم آشنا نيست
|
|
رخصت بده که بشکنم غرورم و به پای تو ... فرصت بده که جون بدم به حرمت صدای تو ... مهلت بده تو شهر تو دوباره دربدر بشم ... از اشتعال بوسه هات یه تل خاکستر بشم ...بذار که رنگ گونه هات منو به مسلخ بکشه ... بختک سرد بی کسی از رو دریچه رد بشه ... با رخصت نگاه تو البرز و از جا می کنم ... رو خواب شب خط می کشم به قلب فردا می زنم ...نمي ذارم دست نسیم به گرد عطرت برسه ... برای از طرح رد شدن فکر نوازشت بسه ... بودن تو غنیمته حتی برای یه نفس ....نذار که بی تو کم بشم تو ازدحام این قفس ... فرصت بده کنار تو به خواب گل پا بزارم ... جراحت هجرتت و پشت سرم جا بزارم ... کمی کنار من بمون فرصتمون خیلی کمه ... بدون همراهی تو شکستنم دم به دمه
ميتونم تو لحظههاي بيكسيت، واسه تو مرحم تنهايي باشم |
|
2 نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم اسفند 1383ساعت 21:12 توسط ياسي |
|
|
رفتي و تك عابر اين جاده ها كردي مرا ... بعد تو من ماندمو يك جاده ي بي انتها
|
|
نيامدي و آفتاب هميشه در نگاه من شكست
براي تو مينويسم، نه به پاس صبوريها و دلگرميهاو نه حتي به پاس رنگي كه به زندگيم بخشيدي، كه در برابر همهي اينها واژهها از بار حقارت خرد ميشوند. براي تو مينويسم تا حتي واژهها را در ستايشت از دست نداده باشم. بايد بنويسم اما دلم از واژهها خون است. بايد بنويسم و اين بار شعر هم ياري نميكند. گويي واژهها نيز با من قهرند، اما بايد بنويسم... براي همه از بزرگي خويش در پناه تو گفتم، حال از كوچكي خويش ميگويم در برابر تو. همه بايد بدانند... بايد بنويسم، دردناك است، گاهي واژهها تنها چارهاند.
سكوت فاصله يعني غياب لبخندت شرارهي زيباي عشق پاك و سوزانم تو خورشيدي و من شمع نيمهجان كهنهاي هميشه كلامم حديث ترس و تشويش است شاعرم پر از غرور و باز هم كنار چشمانت
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم اسفند 1383ساعت 20:19 توسط ياسي |
|
|
يك فنجان تمنا
|
|
تو شب خيس مژه هام يه شب بيا قدم بزن با رقص تلخ اشك من ساز دوست دارم بزن اتاق آرزوهامو خيلي مرتب چيدمش بيا و با يه چشمكت ، اتاقمو بهم بزن بگو دوسم داري يا نه ؟ يه جور بهم نشون بده بقيه ي زندگيمو با اين جواب رقم بزن به جاي ابرا واسه تو شب تا سپيده باريدم به خاطر هر كي مي خواي تو لااقل يه نم بزن اون عكسي كه ازم ديدي توش يه چيزايي كم داره تو جاي من رو گونه هام هاشور زرد غم بزن بگو تو زندگيت كيه رد نشو از سوال من زير جواب نقره ايت چند تا برام قسم بزن
عاشقي سخت و آسونه ، بستگي به دلت داره دوس داري بهتر بدوني يه سر به اين دلم بزن پيش خودت نگو كه عشق هميشه عشقاي قديم بيا يه بار از عشقاي قشنگ حالا دم بزن زخم تو ، زخمتو مي خوام ، هر دو واسم مقدسه چه خنجرو ، چه عشقتو ، فقط واسه خودم بزن يه وقت اگه تنها شدي با عشق و ساز و زمزمه به خاطر من يه بارم ،من به تو مي رسم بزن
چشمهايم را مي بندم و به دنياي با تو بودن پا مي گذارم ....صدايت را با گوش جان مي شنوم صدايي که مرا به خود مي خواند به دور از دنياي گرگ و ميش جايي دور تر از دنياي بودن يا نبودن جايي که بودن خويش را در وجودت معني کنم...به عقربه رقاص زمان نگاه مي کنم که بدون توجه به من مي رقصد و مي رقصد......صداي قلبم را مي شنوم که مي گويد....صدايم کن صدايم کن.....و من هنوز منتظرم
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه هجدهم اسفند 1383ساعت 14:13 توسط ياسي |
|
|
خسته ام
|
|
خسته ام. آنقدر که ديگر بوي ياس مستم نکند. آنقدر که ديگر طراوت گل سرخ شادابم نکند خسته ام .آنقدر که ديگر با باد حرف نزنم ، به بلنداي سرو نگاه نکنم، آنقدر که ديگر به هيچ نادرستي اعتراض نکنم و از هيچ درستي دفاع نکنم. خسته ام. آنقدر که بي دليلِ اتفاقات را پذيرا باشم. آنقدر که حتي .... آنقدر که دلم بگيرد. و آنقدر که آسمان و ابرهايش هم مرا نشناسند. |
|
2 نوشته شده در
شنبه پانزدهم اسفند 1383ساعت 14:31 توسط ياسي |
|
|
دلتنگم و تو انقدر نيستي كه گويي هرگز نبودي
|
|
ای تنها دلیل رد کردن هر دلیل و ای تنها بهانه آوردن هر بهانه دلم تنگست برای خودت ، جادویت ، سرزنشت، هر چه به جز نبودنت
باز كن پنجره را و به مهتاب بگو |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم اسفند 1383ساعت 18:24 توسط ياسي |
|
|
انتظار
|
|
غروب است |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه نهم اسفند 1383ساعت 16:8 توسط ياسي |
|
|
ديدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ يلدا
|
|
بي تو، نه بوي خاک نجاتم داد، نه شمارش ستاره ها تسکينم، چرا صدايم نمی کنی؟ چرا
مث اون موج صبوري كه وفاداره به دريا تو مهي مثل حقيقت مهربوني مث رويا چه قدر تازه و پاكي مث ياساي تو باغچه مث اون ديوان حافظ كه نشسته لب طاقچه تو مث اون گل سرخي كه گذاشتم لاي دفتر مث اون حرفي كه ناگفته مي مونه دم آخر
مث پاييزي وليكن پري از گل هاي پونه مث اون قولي كه دادي گفتي يادش نمي مونه تو مث چشمه آبي واسه تشنه تو بيابون تو مث يه آشنا تو غربت واسه يه عاشق مجنون
چشمه ي چشماي نازت مث اشك من زلاله مث زندگي رو ابرا بودنت با من محاله
بيا مثل اون كسي شو كه يه شب قصد سفر كرد
ديد يارش داره ميميره موند ش و صرف نظر كرد |
|
2 نوشته شده در
جمعه هفتم اسفند 1383ساعت 15:14 توسط ياسي |
|
|
|
|
زندگي تلخي تكرار غم خاطره هاست |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه ششم اسفند 1383ساعت 15:56 توسط ياسي |
|
|
جنون
|
|
صدایت کردم از ژرفای یک یاس به لحن آبی و نمناک باران |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه ششم اسفند 1383ساعت 1:5 توسط ياسي |
|
|
خيال
|
|
مي خواستم با نفس هاي تو براي شعر هايم ترانه بسازم |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه ششم اسفند 1383ساعت 0:46 توسط ياسي |
|
|
|
|
امشب از ابر سياه بي كسي
آسمان ديده ام باراني است در ميان ظلمت چشمان تو قلب مست و عاشقم زنداني است شعرم امشب هم صدا با بغض عشق بر مزارم گريه ها سر داده است غم دوباره جغد شوم خويش را روي بام سينه ام پر داده است گوييا دستان من ويران شده زير آوار سياه بي كسي امشب از خود مي گريزم تا دمي گم شوم در لحظه دلواپسي آري امشب قلب من بشكسته است شعر من بوي تباهي مي دهد ياس هم امشب به جاي عطر تو بوي تلخي و سياهي مي دهد
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه پنجم اسفند 1383ساعت 18:18 توسط ياسي |
|
|
بي تو
|
|
كنار پنجره نشستم بي تو
و بغض سر به جنون را شكسته ام بي تو قسم به ناز نگاهت خدا را گواه است كه دل به تازه نگاهي نبسته ام بي تو به ياد من گذري كن ز كوچه دل من ببينمت و ببيني كه خسته ام بي تو بيا تمام وجودم تنها هستي من كنار پنجره امشب نشسته ام بي تو |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه پنجم اسفند 1383ساعت 17:42 توسط ياسي |
|
|
ـ صبركن...
|
|
لحظهاي، آخر درنگي، بيش از اينها، صبر كن |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه پنجم اسفند 1383ساعت 0:40 توسط ياسي |
|
|
تو نيستی
|
|
تو نيستی
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه چهارم اسفند 1383ساعت 21:0 توسط ياسي |
|
|
حس زندگي
|
![]()
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه چهارم اسفند 1383ساعت 10:49 توسط ياسي |
|
|
يک سبد آرزوي کال
|
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه چهارم اسفند 1383ساعت 10:43 توسط ياسي |
|
|
|
|
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ، ترا با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه چهارم اسفند 1383ساعت 1:24 توسط ياسي |
|
|
ديوانه
|
|
امشب تمام خويش را از غصه پرپر ميكنم
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه سوم اسفند 1383ساعت 0:23 توسط ياسي |
|
|
تمنا
|
به ديدارم بيا اي يار كه من در بند پائيزم |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه دوم اسفند 1383ساعت 0:57 توسط ياسي |
|
|
انتظار
|
|
بي آنكه بخواهم انتظارت را ميكشم |
|
2 نوشته شده در
شنبه یکم اسفند 1383ساعت 23:21 توسط ياسي |
|
|
در حسرت دیداردوباره
|
برای دیدن دوباره ات به تکدرخت معجزه ای دخیل بسته ام که بر روی شاخه هایش درناها در حسرت دیداردوباره دریا می میرند. |
|
2 نوشته شده در
شنبه یکم اسفند 1383ساعت 22:58 توسط ياسي |
|
|
|
|
با تو گفتم : حذر از عشق نه دانم نه توانم،
و تو گفتي من از اين شهر سفر خواهم كرد عاقبت هم رفتي، و چه آسان تو شكستي دل غمگين مرا تو سفر كردي از اين شهر ولي اي گل خوبم، جانم من هنوزم « حذر از عشق ندانم، سفر از پيش تو هرگزنتوانم، نتوانم *** روزها طي شد و رفت تو كه رفتي منِ دلخستهء پاك با همه درد در اين شهر غريب باز عاشق ماندم همهْ فكرم، همهْ ذكرم، آرزوهاي دلِ دربدر و خسته ز هجرم، وصل و ديدار تو بود تا كه باز از نفست، روح در من بدمد، زنده باشم با تو، ولي افسوس نشد *** ماهها هم طي شد بارها قصه آن، كوچهْ مهتاب مشيري خواندم باورم شد كه جهان، زندگي، عشق، اميد سست و بيبنياد است ولي انگار كه عشقت، يادت، هيچ فكر سفر از اين دل و اين سينه نداشت *** راستي محرم دل، كوچهء خاطرههاي تو و من، يادت هست كوچهاي مثل همان، كوچهْ مهتاب مشيري كوچهء مهر و صفا، كوچهء پنجرهها پاي آن تير چراغ، وه چه شبهايي بود خندهها ميكرديم، قصهها ميگفتيم از اميد، عشق، محبت كه در آن نزديكي، در صميميت و پاكي فضا جاري بود و سخن از دل ما، كه به دريا زده بود حيف از آن همه اميد دراز حيف از آن همه اميد دراز *** ديگر امروز گذشت هرچه بود آخر شد ولي از عادت اين دل، دلِ تنها، دلِ مرده، شبْ شبي، روشن و مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشته زير لب ميخوانم « بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم»
|
|
2 نوشته شده در
شنبه یکم اسفند 1383ساعت 22:46 توسط ياسي |
|
|
خدايا
|
|
|
2 نوشته شده در
شنبه یکم اسفند 1383ساعت 22:40 توسط ياسي |
|
|
براي تو
|
|
من تموم قصه هام قصه توست
|
|
2 نوشته شده در
شنبه یکم اسفند 1383ساعت 22:26 توسط ياسي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| ... |
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 |
|
RSS
|